برگ های پاییزی
غربت
هنوز هم دلم تنگ مي شود ؛
براي محض حرف زدنت
و براي تکيه کلامهايت...
که نمي دانستي فقط کلام تو نبود!
من هم به آنها …
تکيه داده بودم...!

 

+  من زردترین واژه ملموس غروبم.کاش در وسعت این دریای سرخ غربت/یک نفر درد مرا میفهمید...


لینک


بهار
 


آنجا که باغ در اسارت پاییز بود بهار آمد با خلعتی از شکوفه های رنگین

 وباغ را به جشن شکوفایی و رقص  شاپرکها دعوت نمود

جویباران به حمایت درختان تشنه می شتافتند

 تا شاهد بردن برگهای نیمه جان به گورستان مرداب نباشند

 چشم شقایقها نگران شکفتن گلها بود که مبادا توسن تگرگ

 در مسیر ذهن آنها بتازد

و فصل  طلایی همآغوشی را

به حصار تنگ خاموشی مبدل سازد

 

بهار آمد تا پرندگان تبعیدی به دیار خویش باز گردند

و در فراز طلیعه روز زندگی دوباره را آغاز نمایند     

تو همیشه با منی مثل نفس و سایه پا به پای قدمهایم

و مثل گوشواره به گوش باد بادکهایم

وقتی که هستی تا آخر فصل  زمستان

بدون چتر  در باران می روم

 و بی رنگی روزها یم را

با مداد رنگی  های یاد تو رنگ می زنم 

شعرا می گویند هر تار موی تو به اندازه یک قصیده است

طفلکی شانه شب کور شد

بس که در شب سفر کرد

 

وقتی که نیستی انگار زمستان است

و چترم را در باران گم کرده ام

وقتی که نیستی جدول متقاطع تنهاییم را

با گریه وآه  و درد پر می کنم 

و برای همیشه چشمانم را با گیاه باران پیوند می زنم 

وقتی که نیستی گریه را بهانه می کنم

با حنجره ای خونین فریاد می زنم

                         و با اولین ملامت تو درد من آغاز می شود ..                       

 

ای دشت خونین من !

بمیرم برای تو  که در حریم اندیشه ات

سراب تجلی نمود!

 

لینک


باران
 

باران مي بارد...

صدايش را مي شنوي؟

چه با اشتياق با قطره هاي اشکم در مي آميزد...

امشب باران جور ديگري مي بارد...

باران مي بارد تا کسي صداي بي صداي گريه هايم را نشنود.

تا کسي نداند در خلوت و سکوت من چه مي گذرد...

تا باز صبور بمانم...

کاش بستر دلنواز رويا

مرا در آغوش گيرد!

تا عطر تو را با وجودم استشمام کنم...

کاش در رويا

در آغوش بوسه هايت باشم...

کاش مهتاب امشب در آسمان بود!

تا شاهد عشق صميمي من به تو

درحضور نبودنت باشد.

ديگر کودک نيستم.

روياهايم بزرگ شده!

چيزهايي جز بازي با اسباب بازیهایم مي خواهم...

تشنه ي محبت تو هستم.

تويي که در مني و من در عشق تو را مي ستايم

و نامت را تکرار مي کنم

و تو را از خدا مي خواهم

تا باز در کمندت باشم...

تا هر لحظه پرتو عشقت از نو بر من بتابد...

تا ابد مي گويم

تو را دوست مي دارم بي آنکه از آن خود بدانمت....

لینک


یلدا
الان ساعت ۱۲:۱۵ نیمه شب و رسماْ فصلم تموم شد...

قصد داشتم، تا مدتی ننویسم ، ولی مگه میشه از فصل محبوبم که گذشت ننوشت؟؟

پاییز رو میگم

پاییز دیشب ، با همه خاطره های خوب و بدش رفت ، رفتو به خاطره هامون پیوست

میدونی.... آخه خیلی برام عجیبه،

پاییز بود ،که تو رفتی،پاییز بود....

پاییز..

پاییز..

از بین همه فصل ها ، دلم با این فصل ،عجب انس و قرابتی داره

حتماْ شنیدی که میگن "برگ از درخت خسته میشه و پاییز فقط بهونست..."

اولین بار که  این جمله روشنیدم ، درک نکردم منظورش چیه؟

ولی امروز که نیستی ....

اگه بودی ،مثل همیشه میگفتی بگذریم..

ولی حالا که نیستی ، من میگم:

بگذریم....

پاییز، ای مهربان، با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خویش،

نقش هزار پرده ای از یادها بکش ....

لحظه ای درنگ کن و از سطر به سطر دفتر خاطرم عبورکن!

و با من مرور کن خاطره هایی را که گذشت

صبر و تحمل من هم از دست رفته است

آری ، بازی تمام شد ....

تقدیر برد و من ، ناباورانه باختم !

پاییز..

پاییز...

پاییز و راه رفتن روی برگهای پاییزی، توی یه خیابون خلوت، با اون صدای خش خش زیر پا

نم نم بارون پاییزی..

نسیمی ملایم، که صورتت رو نوازش میداد..

همه و همه از برکت وجود پاییز بود چقدر زود رفت و تموم شد...

کاش و ای کاش، تو میدونستی که پاییز همون بهاریه که عاشق شده..

تو نیستی و حالا پاییز هم نیست..

و اکنون من ماندم و هجومی از تنهایی و غم خاطرات گذشته ....

و ای کاش میدانستی که بی تو این باغ پر از پاییز است...

******

یا صدا کن مرا تا صدا بر آورم
تا دوباره از نو شکوفه زنم
یا بر بادم بده تا بی صدا
بی آوا , چشم بر خاک گزارم
تا بی زمزمه عاشقانه پائیز
سردی دی بر پیکرم سیاه پوش شود

 

 پی نوشت:

- من و تو نزدیکیم ... به فاصله سکوت دلربای بین من و تو

- رفیق خوبم ، این نیز میگذرد و چو میگذرد غمی نیست .....

لینک


دلتنگی

دلم که تنگ ميشود به عکست نگاه ميکنم
اشک ميريزم ، گريه ميکنم...
دعايت ميکنم
دلم که تنگ ميشود رو به آسمان ميکنم
ستاره ها را نگاه ميکنم...
صورتت را درخشان مي بينم
دلم که تنگ ميشود در کوچه هاي آشنايي قدم ميزنم
بارها و بارها جاي پاهايت را روي زمين نگاه ميکنم
دلم که تنگ ميشود پنجره را باز ميکنم و نفس عميقي ميکشم
هنوز هم عطر تنت را در هوا حس ميکنم...
عطر حضور ... عطر ديدار ... عطر عاشقي
دلم که تنگ ميشود تمام مسيرهايي را که با هم قدم زديم دوباره
قدم ميزنم ... تنها هستم ... اما به عشق آن خاطرات دوام مياورم
دلم که تنگ ميشود براي چشمانت که اکنون از من دورند
قصه مي خوانم
قصه سياهي چشمان تو و عشق خروشانش
دلم که تنگ ميشود انتظار ميکشم... انتظار را زيبا ميکشم
زرد مي کشم، هم رنگ برگهای پاییز
پر از نور و ناميدي که تاريکي هاي قلبم را بپوشاند
با تمام وجودم انتظار ميکشم ... انتظارهاي تلخ را شيرين ميکشم
دلم که تنگ ميشود بهانه ميگيرم و به سويت پرواز ميدهم
دلم که تنگ ميشود...
براي هميشه دلتنگت ميمانم.....

***********

یا صدا کن مرا تا صدا بر آورم
تا دوباره از نو شکوفه زنم
یا بر بادم بده تا بی صدا
بی آوا , چشم بر خاک گزارم
تا بی زمزمه عاشقانه پائیز
سردی دی بر پیکرم سیاه پوش شود

لینک


برگ
روی چند برگ شلاق خورده نوشته بودی !

پاییز از تو سرخوش تر است !

امسال که باران هم با آسمان قهر است

 تو همان پاییز را می خواهی ،

با

چتر خشک سفید من !

پاییز نگاه هایت مرا بهار می کند

می دانم بهانه است

اما آسمان می داند

بادبادک ها وحشی شده اند !

کاش کسی سرک نمی کشید به سرگردانی نامه هایمان!

اینجا ، پاییزی ست که ....

لینک


پاییز که می شود...


پاییز که می شود

انگار از همیشه عاشق ترم

در تمام طول پاییز

نمناکی شب ها را

با تمام منفذهای پوستم

لمس می کنم

وچشمانم همه جا

نقش دیدگان تورا جستجو می کند

پاییز که می شود

همراه برگها رنگ عوض می کنم

زردو نارنجی می شوم و

با باد تا افقی که چشمانت

درآن درخشیدن گرفت

پیش می روم

و مقابلت به رقص درمی آیم

تا آن جا که باور کنی

تمام روزهایی که از پاییز گذشته

تا به امروز

همراه عاشقت بوده ام

پاییز که می شود

بی قراری هایم را در باغچه کوچکی

می کارم و آرام آرام

قطره های باران را

که روزهاست در دامنم جمع کردم

به باغچه می نوشانم

میدانم تا آخر پاییز

تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد

و با اولین برف زمستان

به بار خواهد نشست

پاییز که می شود

بی آنکه بدانم چرا

بیشتر از همیشه دوستت دارم

و بی آنکه بدانی چرا

دلم بهانه ات را می گیرد

وپاییز امسال....

عشق جنس دیگری دارد و

معشوق خواستنی تر است...

کاش می دانستی..!

لینک


مهر

دیدی آخرش تابستون اونقدر غصه ی ما رو خورد که پاییز شد!

یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم

 و زیرش رو امضا کردیم که سرخی ما از تو و زردی تو از ما؟


که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد کشیدند.

هميشه گفته اند و میگویند که پاییز فصل عاشقاست.


به عاشقیم یقین دارم که می نویسم


و گمان می کنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق بودنت شك کرد.

یک تابستان دیگر گذشت و باز هم معجزه نشد.


اين بار صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم


شاید از بس رو سفید شدیم پاییز آینده جای باران، برف بر سرزمینمان بارید..

لینک


تولد من و پاییز

 

رازی را فهمیده ام آخر.....

 

 

مثل گذشته ها که پاییز بهانه ی آمدن و باز خواستنم بود برای پاییز نیامده ام!

 

رازی را فهمیده ام آخر...

 

 بین خودمان باشد نشنوند آنهایی که هنوز دل به پاییز رنگ رنگ عاشقا نه ها  بسته اند

 

میدانی چه شد...( یاس پیر سر کوچه برگهایش را به تاراج گذاشت که پاییز متولد شد )

 

باور کن...

 

فریبی ساده بیش نبود اینکه استوارترین پاییز به تمنای سبز بهار آمده است...!

 

آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم ...!؟

آمده ام که بمانم ...!

 

شاید که مسافری باز گشته باشد ..!

 

شاید که آئینه دل هنوز ترک بر نداشته باشد ...!

 

شاید که این بار انعکاس فریاد تو باشم ... سوار بر باد...!

 

هر چند که خوب می دانم نه بر سر دو راهی نه بر سر راه نه بر سر هیچ دری هیچ کس منتظرم نیست...

 

اما من باز آمده ام  نه به وسوسه ی پاییز...

 

 

لینک


خواب رنگی

می‌خواهم
بی‌هراس از تمامی خاکستری‌ها
خواب های رنگی ببینم
بایستم میان این‌همه روشنایی
نه دست‌هایم را نشان ِ کسی بدهم
نه لبخندم را
چمدان‌م را زمین بگذارم...
باز که کنی
می‌بینی :
برگ‌های پاییز را
و تمامی خواب‌هایی که روزی قرار بود
رنگی شوند.
آن‌وقت
ستاره‌های زرورقی را
در آسمان‌اش بچسبانی
مدادهای رنگی‌ات را بتراشی
و برای خانه‌هایش
پنجره بکشی
دودکش
باغچه
حوض...
و ابرهایی
که حرفی برای گفتن داشته‌باشند
آن‌وقت...
من می‌ایستم
تا شاید
صدایی از میان تمامی روزهای مه‌گرفته
بیاید
و بگوید:
خاکستری
به رویاهایت می‌آید.
اما دیگر
نه خاکستری را می‌شناسم
و نه شب را
هرچه هست روز است و نور!
برگ‌های رنگارنگ پاییز 
و پله‌هایی که
باور دارم
روزی
مرا
به آسمان می‌رسانند...
می‌خواهم
بی‌هراس از تمامی خاکستری‌ها
خواب‌های رنگی  ببینم...

لینک


بر مزار زمستان
زمستان مرد..

 مثل همه ي زمستانها ، اين زمستان هم، خيلي ساده و بي تكلف مرد..

و اشك فرداي برفهاي آب شده را ـ بخاطر شيون مرگ اجتناب نا پذيرش ـ به فرمان زمان؛ به فرداي زمان ، يعني به شكفتگي بهار زندگي سپرد...

 و من براي پيدا كردن گور بي نام و نشان زمستان بود كه همين امروز در نخستين روز تولد بهار سراغ طبيعي ترين طبيعت ها ، مزار تر ين مزار ها ،و گهواره تر ين گهواره ها ؛ نه !اينها نشد. هيچ نشد ـ سراغ همه چيز تر ين همه چيزها، يعني( زمان) را گرفتم..

؛زمستان كه در كمال بدبختي در آغوش ترحيم ناپذير زمان خفته بود.

و آنطور كه از زبان ( زمان) شنيدم ، قبل از مرگ حتي يك كلام بعنوان وصيت نگفته بود .

دلم بخاطر زمستان سوخت...

 اگر قبل از پاييز مي مرد... مي توانستيم با مشتي برگ خزان زده جسد بي پناهش را بپوشانيم ..

؛ دريغا ! در آمدنها و رفتنهاي كاروانسراي زيست، برگهاي بهاري را با جسد ها و كفن ها و تابوتها كاري نيست.

.

 بهار، فصل تجلي بيگناهي گنهكاران ـ فصل پذيرايي از پشيماني توبه هاي دروغ توبه كاران است .

 بهار زيباست، بهار خداست، بهار تجلي دهنده ي عظمت خدا، يعني بستر استراحت خزان زدگي هاي دوران انساني انسان است .

 زمستان مرد ...

و زمان كه وسيع تر ين و بلا فصل تر ين پناهگاه همه ي پديده هاي نو، همه ي پديده هاي جوان است ؛

 از شدت شفعت تولد بهار حتي فراموش كرد بر سنگ مزار زمستان ـ بر سنگ مزاري كه نداشت‌ ـ چند كلامي بنويسد ...

، بنويسد، اين كه مرد چه بود .... چقدر بود.. چرا بود .

و من بخاطر همين بود كه دلم براي زمستان سوخت.

 بخاطر همين بود كه در يك لحظه ناتمام ـ تاثيري زاييده از زمستان هاي عمر اين زندگاني فاني، لبخند هاي نشكفته ي قلبم را به دامن مشتي سرشك به دامن نريخته، دوخت... .

با چند قطره خون از درياي خوني كه در تك قلب تك افتاده ا م؛ طپش هاي قلبم را چون بلم هاي طوفان زده، به بازي گرفته بود،

 با چند قطره خون از اين درياي ناراحت، چند كلامي بجاي زمستان ـ براي زمستان ـ بر سنگ مزاري كه زمستان نداشت، نوشتم :

«در اين مزار فراموش شده،

فصل تيره بختي خوابيده است

 كه بر هر دانه از بذر موجوديتش" كه در قاموس طبيعت به (برف) معروف است"

تار سرسام آفرين  شبهاي سرد هزاران خانواده ي بي پناه ،تابيده است..

                                          ****

 آه.... اي بوسه هاي نگران عشقهاي نيمه شبهاي پنهاني.»

زمستان است اين كه اينجا خوابيده ...

و زمستان است،بالاخره پايان بهار هر زندگاني

در انتظار چه هستيد؟

  چرا ميترسيد از دوست داشتن ؟؟؟؟؟

چرا ميترسيد از زندگي،صحبت باز ماندگان را، آموختن

زندگي كنيد..علي رغم تهديد زمستانها..

و از بهار ،آنچنان كه شايسته ي انسانهاي بهار آفرين است ،پذيرايي كنيد..
لینک


 
پاییز
ای فصل برگ ریز
ای همچو مرگ خوب و رهاننده و عزیز
ای آنكه بر گل بوته های خاطراتم جز گریه كاری دگر نمی كنی
گویم اگر دوستت دارم از بهار
باور نمی كنی

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
تیر 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
آذر 1387



  RSS